تبليغاتX
سپهر
این روزها
خیلی وقت است که در اینجا چیزی ننوشته ام.شاید بیشتر از سر بی حوصلگی بوده.ولی خوب که فکر می کنم می بینم خودم هم در این مدت کمتر خواندم نه کتابی نه مقاله ای نه هیچ چیز.مگر به اجبار مطلب کاری یا درسی.وقتی به اینجا می آیم آدم دیگری می شوم ،نه اینکه اهل تزویر باشم ولی در اینجا دنیا را از دریچه ی کلمات می بینم،اینجا کلمات پیامبران من اند.حالا از آنچه فکر می کردم بیشتر و بیشتر فاصله گرفتم.از هنر،از کتاب،از کوه ،از ونگوگ،از فلوت سحر آمیز،از موج نو ،از حافظ و شمس و سعدی...شاید در دنیای تجربه های هیجان انگیزتر و البته پرهزینه تری هستم.اینجا دوست هم پیدا کردم اینجا خوب است اینجا بود که یاد گرفتم سپاسگذار باشم از هر آنچه امکان بودن را به من میدهد.اینجا وابستگی های من با غروب خورشید در خط افق محو می شوند .اینجا شاید آدمها چیز زیادی ندانند ولی چیزهای زیادی می فهمند.و من هر بار با صدای باد می روم در کشتزارهای سبز و طلایی آرام می گیرم .اینجا شبها مردم شعار می دهند .اینجا می خواهم بفهمم هر آنچه که نیست هم عالی است.
سفر به یگانگی
                                            

                              ما در راه بازگشت بودیم ...

نا کجا آباد
می تونه ناکجاآباد معادل اوتوپیای یونانی باشه ؟

در روزگاری که من از حجره ی زنان نفوذ برون کردم و از بعضی قید و حجر اطفال خلاص یافتم ، یک شبی عشق شبه شکل در معقر فلک مینا رنگ مستطیر گشته بود(. . .)بعد از آن ، هوس دخول خانگاه پدرم سانح گشت.خانگاه را دو در بود. یکی در شهر و یکی در صحرا و بستان. برفتم و این در که در شهر بود محکم ببستم ، و بعد از رتق آن قصد فتق در صحرا کردم. چون نگه کردم ده پیر خوب سیما را دیدم که در صفه ای متمکن بودند ، مرا هیات و فر و هیبت و بزرگی و نوای ایشان سخت عجب آمد و از اورنگ و زیب و شیب و شمایل و سلب ایشان حیرتی عظیم در من ظاهر شد چنانکه  گفتار از زبان من منقطع شد(. . .) با وجلی عظیم و هراسی تمام یک پای را در پیش می نهادم و دیگری را باز پس می گرفتم.(. . .) پس گفتم دلیری نمایم و به خدمت ایشان مستعد گردم هر چه باداباد. نرم نرم رفتم و پیری را که بر کنار صفه بود قصد سلام کردم ، و انصاف را از غایت حسن خلق به سلام بر من سبق برد . به لطف ، در روی من تبسمی بکرد چنانکه شکل نواجدش ذر حدقه ی من ظاهر شد.(. . .) پرسیدم که بی خورده بزرگان از کدام صوب تشریف داده اند؟ آن پیر که بر کناره ی صفه بود مرا جواب داد که ما جماعتی مجردانیم ، از جانب ناکجاآباد می رسیم. مرا فهم بدان نرسید ، پرسیدم که آن شهر از کدام اقلیم است؟ گفت از آن اقلیم که انگشت سبابه آنجا راه نبرد. پس مرا معلوم شد که پیر مطلع است.

                                                                                        سهروردی-حکایت آواز پر جبرییل

حس
بعضی وقتها دلت بهونه می گیره .نگات اسیر یکی شده . دلت می ره. هل میشی وقتی می خوای یه عشق و بگی. با یه بو می ری جاده چالوس جکرکی سیابیشه ، با یه آهنگ می ری کویر و یاد آسمونش یاد مرام رفیق وقتی شر می کردی یاد اونی که می خواستیش ولی هیچ وقت بهش نگفتی یاد اون دختر کوچولوی مو منگولی که تمام زندگیش قلعه شنیش بود که داش لبه ساحل می ساخت یاد دکتر بازی بچگیات با دختر همسایه......این موقع ها که احساست در گیره می دونی یه چیزیت هست یا دردت اومده یا یک حس خوب باهات..هه چه  احساسی شد !

 

 
بی عنوان
   عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

توضیح
با وجود مطالب زیادی که در کتابها درباره ی میمون ها خوانده اید نباید فکر کنید که این حیوانات فقط می توانند اعمال انعکاسی را انجام دهند بلکه روانشناسان جوان قدمی فراتر گذاشته اند و معتقدند که بعضی از اقسام آنها بدون اینکه تحت تعلیم قرار گیرند کارهای بزرگی انجام داده اند.یکی از نویسندگان در کتاب خود ۸۵ نوع نگاه و ۹۷ نوع تبسم در انسان در موقع هیجانات روحی نشان داده است.

 

تو خوبی!!!!
ــ اون زمانی که جمعیت قاره ی افریقا ۵۶۵ ملیون نفر بود (این رقم با احتساب گاییده زاییده های حاشیه نشین و مهاجر عنوان شده) و رایس کلرک امریکایی داشت بلند گو رو اختراع می کرد (یادم باشه بگم واسه چی این کارو کرد) این آقا پا میشد مست میکرد ،می رفت عربده کشی!!...نه آقا جون ایشون لیاقت این کارو نداره....باباش از بس رفته بود مچد و سر به سجده سابونده بود و اسیر روضه و هیات و اینجور برنامه ها بود یه آبرویی واس خودش دست و پا کرده بود . یه نبشه ای هم زده بود بالا در خونش که آدم تو نگاه اول فکر می کرد یه تکه از کتاب دون ژوانه، ولی خودش اصرار داشت که از کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم استخراجش کرده و لازم به ذکر هم نیست که چه وسواس عجیبی نسبت به اون داشت و هر روز یه نگاهی بهش می کرد و فکر می کرد چه کار خوبی کرده که این کارو کرده!!!...هم این آقا بود که یک شب مست و پاتیل یه سره نحشه جات هم می زنه.لخ لخ خودشو می کشونه ط دوم از اون بالا می رینه سر در خونه همون جایی که دلبر کرده لونه...یعنی به تابلوی آقاش!!!

پایان داستان را حدس زده و از جوایز ارزنده ای برخوردار شویدزززززز

 

دو قدم مانده به صبح!
- مگه زوریه ؟

+ آره !

مقطوع
بعضی وقتها یک تغییر نگاه، کل معادلاتو حسابی به هم می زنه . اون موقع هایی که درگیر یک بهرانی ، یه حادثه ، یه اتفاق که با بقیه فرق می کنه و همه ی فکر و ذکرت درگیره اونه. از اینکه قراره چه جوری تموم بشه می ترسی. یه جور ترس از آینده. تو اون شرایط اونقدر می خوری به در و دیوار فضای ذهنت که به هیچ کدوم از اینها هم فکر نمیکنی و همه ی اینها تو دنیای ناخودآگاهت اتفاق میفته. فضای ناخودگاه همون لحظه ایه که داری رانندگی می کنی و اصلن نمی فهمی چه جوری به مقصد رسیدی و این پروسه ی عوض کردن دنده و چرخوندن فرمون همگی خود به خودی انجام می شه و تو اون موقع انتخاب گر نیستی.هر کدوم از ما یاد گرفتیم ترسمونو خشممونو یا حتی شادیمونو چه جوری بازی کنیم. یعنی در اون لحظه چه رفتاری از خودمون بروز بدیم. ولی من دارم از تغییر نگاه حرف می زنم. حرف جدیدی هم نیست اصلن. اینکه چه جوری پدیده های اطرافمونو معنی می کنیم. برای مثال مگه دزدی رو بد نمی دونیم ؟ پس چرا برای رابین هود دست و هورا می کشیم . دزدی دزدیه. حالا یکی می بره می ده گدا یکی نه. اونش به تخمت. حرفم چیز دیگه ایه. نمییییییییدونم ......

یه سری چیزا هس که با حرافی نمی تونی بگی. این هستی همش عرصه ی تجربه س. آخرش که چی؟

شایدم اینقدر سادست که می تونی فقط بشینیو از تابش آفتاب از لابلای شاخه های درختها لذت ببری...

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است. Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog